تبليغاتX
یه روزی توی این دنیای بزرگ...

یه روزی توی این دنیای بزرگ...

ایستاده ام 


به رو به رو نگاه می کنم


تک چراغی


در تاریکی این تنهایی روشن است


می ایستم


می ایستم


آنقدر می ایستم


تا این باد نا امید را


که برای خاموش کردن چراغ من ایستاده


از رو ببرم.

نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 23:3 توسط giti| |

چه بده آدم بخواد بنویسه کاغذ پیدا نکنه.


چه بده آدم بخواد بنویسه و همه چی باشه تو ذهنش اما نتونه.


چه بده وقتی آدم میدونه دیگه چیزی نمونده اما نتونه هیچی بگه.


چه بده آدم شبا بشینه گریه کنه برا چیزی که بر نمی گرده.


چه بده یه چیزی بنویسی بقیه اصلا مفهومشو نفهمن.


چه بده وقتی یکی رو می خوای هیچ کس نیست کنارت باشه و دستتو بگیره و بگه اشکال نداره دوباره شروع می کنیم.

 

چه قدر دلم برا اون روزا تنگ شده.


نمی دونم...نمی دونم این چه مرضیه.

_________________________________________

خوب خیلی وقته حرف نزدم آره؟


فکر می کنم دارم خودمو پشته داستانا و نوشته هام قایم می کنم.


نمی گم از این که من چه جوریم یا تو زندگیم چیکار می کنم.


آره سخته این چیزا رو بنویسم چون خاطراتی رو تو ذهنم میاره و یاده یه چیزایی می یوفتم که خیلی آدمو ناراحت می کنه.


در هر صورت داستانا نشون دهنده ی شخصیت آدمان.


خوب در هر صورت گاهی حرف زدن هم بد نیست حتی اگه تنها باشی.


پس فعلا.

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 9:25 توسط giti| |

همه در خانه نشسته ایم و به یکدیگر نگاه می کنیم.

همه نگرانند. ناگهان در باز می شود و نگین به داخل خانه می پرد. موهای خرماییش کاملا پریشان و صورتش از ترس سرخ شده است.

می گویم : چی شد؟

خودش را در بغلم می اندازد و بنا می کند به گریه کردن. صدای قلبش را به وضوح می شنوم. گویی تمام دنیا را ازم می گیرند.

با ناله می گوید: همه چی تموم شد.

نیوشا داد می زند: یعنی چی که تموم شد؟

می گویم: هیسسسسسسس ! دو دقیقه وایسا ببینیم چی می گه؟

نگین که حالا کمی آرام شده بلند می شود و آرام به سمت کمد می رود. جعبه ی داخل آن را بر می دارد و دوباره می نشیند.

اشک در چشمانش حلقه زده.

روی جعبه ی سفید دست می کشد و نوشته ی براق آن را می خواند: خاطرات ما!

من در جعبه را باز می کنم. کلی ورق داخل آن است با دست خط های مختلف و یک عالمه عکس هم زیر آنهاست. آخرین عکسی را که با هم گرفتیم بر می دارم ، نگاهی به آن می کنم و می گویم :

نگین ! نمی خوای بگی چی شد؟

دوباره بغضش می ترکد و می گوید : نیکا مرد.

جا می خورم. می دانستم که می خواهد این را بگوید. یک لحظه به نیوشا نگاه می کنم.

سرش را تکان می دهد. به سمت پیانو می رود و شروع به نواختن می کند. می روم و ویولون را بر می دارم. کم کم بقیه نیز می آیند.

من با صدای بلند رو به سقف می گویم: چون خودت ازم خواستی.

و همراه نیوشا سونات مهتاب را که نیکا عاشقش بود می نوازیم.

دوثانیه بعد خود را روبه روی نیکا می بینم.

لبخندی به لب دارد.

من نیز لبخند می زنم و می گویم: ممنون به خاطر همه چی ! می بینمت.

چشم هایش برق می زند و می گوید: آره ،خیلی زود. اما قبلش خواهشی ازت دارم. نذار نیوشا و نگین برن زیر زمین.

با به یاد آوردن زیر زمین لبخندی تلخ می زنم و سرم را تکان می دهم.


ادامه دارد ...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:46 توسط giti| |

چرا؟

لبخند زدم.

سرت را بر گرداندی و گفتی : چرا می خندی؟

جوابی نداشتم.

عصبانی شدم.

ناراحت شدی و گفتی: چرا؟

جوابی نداشتم.

بی توجهی کردم.

گفتی: چرا؟

جوابی نبود.

سرم را برگرداندم.

گفتی: چرا؟

هیچ.

خواستم بروم.

گفتی: نه.

گفتم: چرا؟

جوابی نداشتی.

هنگام مردن.

با گریه نگاهت کردم و و گفتم: چرا؟

تو هم گفتی: چرا؟

و هیچ کدام جوابی نداشتیم.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:56 توسط giti| |

در کیف معلم

دستش را که در کیفش می کند انگار که یک دنیاست. یک دنیا پر از کتاب و خرت و پرت.

یک دنیای دیگر جز این دنیا. می گوید : دخترها این تمرین ها را حل کنید تا ببینم می توانم آن کتاب را پیدا کنم؟

می گردد و می گردد. دنبال کتابی کوچک می گردد. کتابی کوچک و ارزشمند. آیا می تواند در آن دنیای بزرگ کتابی بسیار کوچک را پیدا کند؟ فکر نمی کنم.

پایان

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 13:43 توسط giti| |

داستان یعنی یک آدم ، چند واقعه ، کمی احساس .

یعنی چند کلمه در اندوه ِ آن مرد ، در سکوت ِ این زن .

داستان یعنی فریاد ِ آدم ها در خاموشی کلمات .

یعنی سکوت ِ آدم ها در هیاهوی کلمات .

یعنی زندگی آدم ها در کلماتی زخمی ، خسته ، منگ ، مُرده .

داستان یعنی یک قاشق عشق در یک کاسه اندوه در یک سینی خالی .

داستان یعنی شیب ِ تند ِ زندگی .

یعنی سُر خوردن آدم ها در کوچه های لیز ِ زندگی .

یعنی سُرفه های شدید ِ زندگی .

داستان یعنی بستری شدن ِ زندگی در آی سی یو .

داستان یعنی زندگی وقتی در تب ِ سی و نُه درجه می سوزد .

داستان یعنی " لطفا تلویزیون رو خفه ش کن ! " .

یعنی " پس این سیگار های من کدوم جهنمی هستند ؟ " .

یعنی گرفتار شدن در گوشه رینگ بوکس زیر ِ مشت های حریف وقتی دستکش های تو از جنس ِ کلمات است و حریف اسمش عشق است و رنج و شکست و تنهایی .

داستان یعنی تقلای کسی که تا حالا مورچه ای را نکُشته است برای کُشتن با قساوت چند آدم .

یعنی تلاش برای ساده کردن ِ پیچیده ترین فلسفه ها با چند زن خیابانگرد و قاتل و عاشق .

داستان یعنی نقشه راهنمای ِ روح های ولگرد ِ بعد از ظهر .

یعنی " بعد چی شد ؟ " یعنی " حالا چه میشود ؟ " .

یعنی ریختن ِ اشکی بر صفحه ای از کتاب در میز ِ آخر ِ کلاس ِ درس ِ هندسه .

یعنی بهانه ای برای گفتن ِ حرف های نا گفتنی به کسی که می خواهیم بااو حرف بزنیم اما بلد نیستیم .

یعنی فشردن ِ همه ِ ذرات ِ دوست داشتن در مشتی کلمه و بعد پاشیدن ِ آنها مثل ِ اسید روی صورت ِ خواننده .

داستان یعنی گفتن ِ میلیون ها حرف در چند کلمه ، چند نقطه ، چند سکوت .

یعنی حقه بازی مقدس برای بیرون آوردن ِ روح از جعبه ِ جسم .

یعنی زندگی در موقعیت های بی موقع :ده صبح خوابیدن ، دو نیمه شب غذا خوردن ، پنج ِ صبح تلفن زدن .

 یعنی روایت ِ مینیاتوری عشق های مکرر مستمر بی حاصل .

یعنی نوشتن ِ تاریخ ِ معتبر ِ یک روح .

یعنی سوزاندن ِ روحی با بنزین ِ عشق های پوچ وسط ِ ظهر ِ تابستان پشت ِ میز ِ کوچکی در کتابخانه ِ پائین ِ شهر یا لابی هتلی پنج ستاره یا پشت ِ چراغ قرمز ِ تقاطعی شلوغ یا روی نیمکتی سنگی در پارکی پُر از گل های خوشگل .

یعنی تقلای کلمات سیاه و خسته و از نفس افتاده برای گشودن ِ راز های نیم گفته ، کم گفته ، ناگفته .

یعنی کشتن ِ کلمات برای درخشش ِ حسی ، رنجی ، اندوهی ، عشقی ، معنایی .

داستان یعنی من ، یعنی تو ، یعنی او .

یعنی من که تویی ، یعنی او که من است ، یعنی من که کمی من است با کمی تو و کمی او .

یعنی براده های براق شده روح .

یعنی دو دو تا می شود پنجاه و نُه تا ، چهل و هفت تا .

یعنی هیچ که از هزار بیشتر است .

یعنی راست ترین دروغ های زندگی .

یعنی دروغهایی که بارها می خوانیم و می خوانیم و می خوانیم و باز می خوانیم و خسته نمیشویم ، بس که دوستشان داریم .

پایان

مصطفی مستور

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اول از همه سلام

مثل این که من باز هم اومدم و هنوز هم یه دنیا حرف مونده و داستان. کار من تو این کنج تنهایی چیزی نیست جز نوشتن تا شاید روزی برسد ...

و می رسیم سر نوشته ی بالا.

خوب این یکی از نوشته های مجله داستان همشهری اسفند ۸۹ و فروردین ۹۰ هست.

خوب به نظر من خیلی قشنگ بود برا همین گذاشتمش. امیدوارم شما هم خوشتون اومده باشه.

نظر؟ شاید نه. نمی دونم بهتره اینجا تنها باشم یا بقیه رو هم راه بدم.

در هر صورت خوش اومدید. جای قابل داری نیست و اگه کسی نقدی در مورد داستان هام داشت خیلی خوشحال می شم بدونم.

پس فعلا

نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 19:17 توسط giti| |

من به جای طوطی استادم

ههههه به به امروز چه روز خوبی بود. بهترین روزی که داشتم. بابا مهمون داشت. چه مهمونای خوبی. برام شعر خوندن و ساز زدن. دخترشون هم بهم کلی خودکار داد که خراب کنم.

من خیلی این خونواده رو دوست دارم. آیدا می گه که اونا شاگردای بابا هستن اما به نظر من که مثل فامیل می مونن.

می خوام امشب کلی تخمه بخورم چون خیلی شادم. یه هفتس که بابا اومده وقتی نبود خیلی ناراحت بودم. رفته بود کره. ای کاش من رو هم می برد. می گن کره خیلی قشنگه. دوست دارم برم کره - کشور تکواندو کار ها - . شاگردای بابا هم که اومده بودن تکواندو کار بودن. دخترش خیلی قشنگ فرم می زد. عاشقش شدم. ای کاش می تونستم بهش پیشنهاد ازدواج بدم. خیلی دوسش دارم. خیلی مهربونه. حیف شد که زبون منو نمی فهمه. هر چی حرف زدم خندید. قربون خنده های شیرینش برم.

پایان

ــــــــــــــــــــــــــــــ

با سلام خدمت همگی

خوب این هم یکی دیگه از انشاهای منه.

می تونم بذاریمش به حساب انشاهای ده دقیقه ای.

نقد.

و این که خوش باشید.

فعلا

نوشته شده در یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 13:24 توسط giti| |

سال نو مبارک باشد. البته با ۵ روز تاخیر که به خاطر نبودنم بود.

انشالله همگی در این سال جدید خوب و خوش باشیم.

عید خوبی را برای همگی آرزو می کنم.

در انتظار مدرسه می باشیم و روز های خل بازی...

فعلا

 

نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 17:31 توسط giti| |

عقاب ،ای پرنده ی آسمانها! ای عاشق زیبایی ها.

 

عمر را دریغ از آن است که به آن فکر کنی.

 

در لانه ی کوچکت، در لانه ی محبت، در لانه ی زندگی و در بلندای کوه دماوند زندگی کن و از مرگ نهراس.

 

زندگی، فرصت با هم بودن و فرصت لذت بردن از پرواز بر بال ابر هاست.

 

زاغ هیچ گاه زندگی را کشف نکرده و هیچ گاه لذت باد را نچشیده است. اما ای سلطان آسمان ها! ای که باد ها همه به فرمان تو اند، بال هایت را باز کن و به اوج برو. بر زمین نظاره کن و بگو که آیا این بهتر است یا بلندای کوه و آسمان.

 

خورشید طلایی را بنگر و به سویش برو تا به اوج برسی.

 پایان

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خوب اول از همه سلام.

دوم این که یکم باید در مورد متن بالا توضیح بدم.

اول این که اگه شعر عقاب پرویز ناتل خانلری رو خونده باشید می بینید که ایدش از اونه. اگرم نخوندید توصیه می کنم حتما بخونید خیلی شعر قشنگیه.

این متن رو هم که خودم چند ماه پیش زنگ ادبیات انشا نوشتم.

دیگه همین دیگه. راستی نظر یادتون نره خیلی دوست دارم نظرتونو بدونم.

فعلا بای تا آپ بعدی.

نوشته شده در جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 17:28 توسط giti| |

روزای آخره ساله و کم کم داریم آمده می شیم برای استقبال از سال ۹۰.

نمی دونم امسال برا بقیه چه طور بوده. ولی من که امسال رو دوست داشتم. درسته امسال خیلی سال سختی بود از همه لحاظ ولی شادیاشو و خنده هاش اون قدر زیاد بود که هیچ وقت یادم نمی ره.

دیروز چهارشنبه سوری بود و امیدوارم که از این چهارشنبه سوری لذت برده باشید.

من الان باید مدرسه باشم نه؟ ای کاش بودم حوصلم واقعا سر رفته. ولی بقیه که نرفتن رو هم فرستادن خونه. ای بابا دیگه داره عید می شه ولی من احساس خوبی به سال نود ندارم دوست دارم دو دستی بچسبم به امسال ولش نکنم. اما...

خوب از اینا که بگذریم امروز دومین داستان کوتاهمو واستون آوردم که قبل از شروع مدرسه ها نوشتمش. روزای دیگه هم ایشالله بقیه رو می ذارم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سایه

 


آآآآآآآآآآه، روز و شبم با گریه می‌گذرد. هر روز مثل روز قبل، از من می ترسد، و می‌گوید: برو... از من دور شو.

اما من نیمه‌ی دیگر او هستم؛ با این تفاوت که رنگی در بر ندارم اما تمام صفات او در من است.

نمی‌توانم از او جدا شوم. از بدو تولد با او بوده ام.

از رفتارش، از صورت سبزه‌اش، از موهای مشکی‌اش و از همه چیز او خوشم می‌آید.

هر روز و شب پیش مادرش می‌رود و می گوید. مادر، او را از من دور کن. و با دستش من را نشان می‌دهد.

من هم با ناراحتی گریه می‌کنم. این گریه‌ها مرا ضعیف کرده و دیگر رنگ قبل را ندارم.

هیچ کس نمی تواند صدای من را بشنود. بارها و بارها صدایش کردم. بارها و بارها برایش توضیح دادم اما هرگز صدایم را نمی‌شنود.

 

***



ساعت 12 ظهر است، و خورشید طلایی در وسط آسمان، با مهربانی، نورش را به اطراف می پاشد. کم‌کم چشم‌هایش را باز می کند. در تختِ بزرگش کمی کش و قوس می‌آید و سرانجام از تخت بلند می شود.

با یکدیگر بیرون می رویم. به پارکی زیبا با درخت‌ها و گل‌های بسیار سرسبز می رسیم. این جا را به خوبی می‌شناسد. کمی راه می رویم و بعد میان چمن‌های سبز تازه می‌نشینیم و او با دخترکی دیگر بازی می کند.

دخترک هم مانند خودش زیباست اما موهای طلایی و چشمانی عسلی دارد و دو سال نیز بزرگتر است.

هنگام بازی ناگهان مرا می‌بینید و جیغ می کشد. من از او خواهش و التماس می کنم. به او می گویم: «از من نترس من در حقیقت خود تو هستم.»

خودم از اینکه توانسته‌ام حرفم را به او بزنم تعجب کرده‌ام.

خیلی آرام در جوابم می گوید: «تو ترسناکی، تو سیاهی، من تو را دوست ندارم.»

برای این که دیگر از من نترسد می گویم: «دستهایت را در امتداد هم و صاف بالا بیاور و انگشتان شصتت را در هم قلاب کن.»

کمی ترسیده‌است. اما کاری را که گفته‌ام انجام می‌دهد و من را به شکل عقابی در می آورد.

با تعجب و خوشحالی رو به دوستش می گوید: «چگونه این کار را انجام داد؟»

دخترک با لبخندی شیرین و لحنی کودکانه می گوید: «این کار را خودت با کمک خورشید خانم انجام دادی. سایه عضوی از تو است و همیشه از تو پیروی می کرده. تو نباید از آن بترسی.من نیز خوشحال می شوم و حرف او را تصدیق می کنم.»

چند ساعت بعد و هنگامی که آنقدر بازی کرده ایم که دیگر خسته و کوفته هستیم به خانه برمی گردیم. او رو به من می کند و می گوید: «آه سایه ی عزیزم دوست دارم تو را بغل کنم اما نمی توانم. اما عذر خواهی مرا به خاطر این که این همه سال با ترس از تو، آزارت می دادم، بپذیر.»
و از امروز من و او دوستانی بسیار صمیمی هستیم و دیگر کسی یا چیزی نمی تواند ما را از یکدیگر جدا کند.

پایان

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

در انتظار فردا می باشیم شاید فرجی شود.

پس فعلا تا فردا خداحافظ.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 10:45 توسط giti| |

Design By : nightSelect.com